●
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
□
20:24
●
یعنی این روزها هم یه موقع به خاطره تبدیل میشن؟ یعنی میتونیم بهشون فکر کنیم و افسرده نشیم، پشیمون نشیم، خودمون رو سرزنش نکنیم، فحش ندیم و احساس نکنیم داریم خفه میشیم؟ یعنی این روزها هم میگذرن؟
□
20:33
●
دوستان! اینها منتظرن ببینن عکس العمل ما چیه؟! اگر بپذیریم، بازنده شدیم! نباید بپذیریم، باید نشون بدیم معترضیم تا کسانی مثل کروبی، موسوی، خاتمی، کرباسچی و... برن دنبال رای ها و تقلب! هنوز دیر نشده! بازنده شدن رو نپذیرید که در اون صورت باختیم! روحیه تون رو حفظ کنید که فقط کسی که بپذیره بازنده شده، بازنده می شه و بازنده است
□
08:17
●
در میان تمام این شلوغیهای انتخاباتی و مناظرهها و حرفها، نوک مداد من فردا هفده ماهش میشه. هفده ماه گذشت از روزی که به دنیا آمد. وروجک شده، از مبل بالا میره، روی مبلها میدوه و شهربازی برای خودش راه میندازه، غذا که دیگه نمیخواد میگه نه! شیر که دیگه نمیخواد میگه نه! کتاب دوست داره و مداد و خودکار، ددر رفتن رو دوست داره و «داگ» دیدن، از کبوتر میترسه و به قول بهرام چندشش میشه، مثل خود بهرام که از کبوتر میترسه... ببخشید! چندشش میشه!:)) و من و بهرام جوری دوستش داریم که تا حالا هیچکس رو اینجوری دوست نداشتیم. بچهام فردا هفده ماهش میشه و روزی...هفده سال
نوک مداد هفده ساله..... :)
چقدر زود میگذره. روی پام که میشینه براش کتاب بخونم، گردنش رو بو میکنم و فکر میکنم خیلی وقت ندارم که از وجودش، این وجود کوچولو و تپل نود و چند سانتی لذت ببرم، خیلی زود بزرگ میشه و میگذره....
هفده ماه گذشت
□
22:58
●
دارم مناظره دیشب رو میبینم. حوصله هم خیلی ندارم و دارم زوری میبینم. نمیدونم هنوز به کی رای بدم. میترسم واقعا م. در مرحله اول رای بیاره و من به ک. رای بدم رایشکنی بشه!! هفته دیگه این موقع خونه ما شلوغ پلوغه: مهمونها آمدن و.... بهرام دوست نداره لحاف توی رویهاش راه بره و بچرخه! امروز رویه لحاف رو که عوض کردم، نشستم دورش رو دوختم که لحاف اون تو نچرخه!! باید این اتاق رو، اتاق کار رو تمیز و مرتب کنم و چیزهایی که دوست ندارم دیده بشه رو جمع کنم و ببرم تو اتاق خودم. چهار هفته زود میگذره، مگه نه؟ و من میتونم خونسرد و آروم بمونم و عصبانی نشم و هر کس هر چیزی گفت بگم بله، چشم، راست میگید و کار خودم رو بکنم. میتونم، مگه نه؟ چقدر اپیلاسیون با اپیلیدی طول میکشه! چقدر این ا.ن. پرروست و چقدر راحت دروغ میگه. یعنی کسی تو اون کشور زندگی نکنه با شنیدن حرفهای این آدم فکر میکنه واقعا کشور در بهترین وضعه و مشکلات رو حل کرده و همه چیز ارزون شده و تورم هم نداریم!! اعصاب میخواد واقعا.... نوک مداد وقتی یه چیزی میخواد و بهش نمیدیم اول جیغ میزنه بعد شروع میکنه گریه و بعد از ده ثانیه جوری گریه میکنه انگار بدترین اتفاق دنیا براش افتاده یا کلی درد داره و خودش هم باورش میشه مشکل خیلی بزرگی داره و اشکی میریزه که بیا و ببین! فکر کنم ا.ن هم اینطور شده: خودش باورش شده! از چنین مقایسهای متاسفم! ببخشید نوک مداد!!! دارم چرت و پرت مینویسم، میدونم! خواستم پاک کنم ولی فکر کردم چند سال دیگه میخونم و به یاد این روزها و میخندم....
میخندم؟
□
14:57
●
باورتون نمیشه الان نوک مداد داره چه کار میکنه
رفته خودش آلبوم آورده گذاشته جلوش، نگاه میکنه و عکس بهرام رو میبینه میگه بابادا! و من هم مامادا!
بهرام هم مثل خوشحالها میگه داره میگه بابا جان!!! :)))))
□
08:51
●
دارم مناظره دیشب رو میبینم. تازه اولهاش هستم ولی میشه حدس زد خیلی باحاله. شاید هم برم به موسوی رای بدم! :)) یکی از مشکلات ما اینه که بلد نیستیم نظرمون رو عوض کنیم! تو ایران این رو به وضوح میدیدم. کسی که نظرش رو عوض کنه مورد تشویق قرار نمیگیره و به نظر آدم احمقی میرسه. نظر شما این نیست؟ حالا من منتظر مناظره ا.ن. و کروبی هستم. خیلی باید باحال بشه. هر دو هوچی و دهنشون هم بی چاک و بسته!;)) این آقای موسوی خیلی «آقا»ست! این ا.ن. خیلی ضایعه! الان اونجایی هستم که میگه من دوستانه به شما میگم تجدیدنظر کنید و این چیزها... شبیه یه نفریه که میشناسم و خیلی اعصابم رو خرد میکنه و... استغفراله! امروز رفتیم با بهرام و نوک مداد رفتیم آتلیه عکس و عکس گرفتیم ازش. و از خودمون هم البته. چقدر این آدم اعصابخردکنه! موسوی هم به نظر میآد اعصابش خرد میشه از دستش و نگاهش نمیکنه!! عکسهای نوک مداد خیلی بامزه شد. امروز داشتم براش شعر میخوندم یکدفعه گریهام گرفت. شاید هم هورمونهام قاطی شده که احساساتی میشم زود. خوبی شکوفه؟ کاش بنویسی. نکنه دور اول دوباره ا.ن. انتخاب بشه؟ خیلی مظلومنمائیش و حرفهاش تاثیرگذاره. مخصوصا که زشت هم هست و یه جوریه که آدم دلش بسوزه. خدا رحم کنه فقط...
□
15:47
●
گیج و ویجم. بهرام قرار بود نه بیاد و هنوز نیامده. من عادت ندارم زنگ بزنم بهش که کجاست و اینا. نمی دونم کار خوبیه یا بد. حوصله ندارم برای یه نیم فاصله جزغل(!) سه تا دگمه رو بگیرم و ول کنم. نمی خوام مثل کنترل کردن بشه که کجایی؟ کی می آیی؟ و اینا. ولی خب دلم هم شور می زنه. بعد از امتحان گرم بودم و اصلا ناراحت نشدم رد شدم. بعد از دو ساعت تازه دوزاریم افتاد و گریه ام گرفت! الان خوبم باز. تا دو ساعت دیگه ببینم چی می شه!! اشتباهم هم چیز مهمی نبود. اینجا رسمه پنج دقیقه اول اگر آدم اشتباه فاحشی نکنه می بخشن اشتباهات کوچک رو. سه نفر امتحان داشتیم که هر سه رو رد کرد. مامان می گه خوب شد! اینجوری فکر می کنن تقصیر امتحان گیرنده بوده و تقصیر شما سه نفر نبوده! :)) بیخود و بیجهت خسته ام. دلم میگیره وقتی میبینم دیگه دلم نمی لرزه. تا همین الان حتی فکر هم نکردم که می شه تلفن زد. اگر چند سال پیش بود از وقتی می فهمیدم برنامه اینجوریه تصمیم می گرفتم زنگ بزنم و یخ می زدم و دلم می لرزید. سنگ شدم. سقوط هواپیما خیلی حالم رو بد کرد. تصور سقوط هواپیما و مرگ اونهمه آدم. بهرام می گه مرگ و میر تصادفات هوایی از تصادفات زمینی کمتره. ولی من از اونهمه مرگ همزمان می ترسم. از مردن تو هوا، تو هواپیما. خودکارم روون نیست و سفت می نویسه. همین نوشتن رو سخت می کنه و بعد از چند خط ترجمه مچم درد می گیره باز. برم بخوابم. کتاب جدید گراتزیا دلددا رو بخونم و بخوابم: در لب پرتگاه. اسم کتاب برگزیده سال هم «مفید آقا»ست فیدلر! تو مگه وقت کتاب خوندن هم داری با اینهمه مشغله؟!!! من دلم برای خود ده سال پیشم تنگ شده
□
22:41
●
خب دوستان! امتحان من زمانش افتاد جلو و من زودتر رفتم و رد شدم و برگشتم! خواستم خبر بدم اگر انرژی نفرستادید، نفرستید! نگهشون دارید برای دفعه بعد که دو هفته دیگه است! :))
□
12:37